می دونی چند تا چیز است که حقیقت ندارد

اول عشق است دوم عاشق و سوم را تو بگو

می دونی چند تا چیز است که هیچوقت معنای واقعی شون را نمی فهمی

اول خوشبختی است و دو م حقیقت و سوم را تو بگو

می دونی چند تا چیز است که هر چی ازشون فرار کنی نمی تونی

اول زخم است و دوم بی وفایی و بازم بی وفایی

راستش وقتی از زخم حرف می زنم داغ دلم تازه می شه. زخمی که هر چی کهنه تر می شود تازه و تازه تر می شه 

یک روز صبح از خواب بیدار می شی و می بینی که چه جالب همه جا عوض شده. فکر می کنی که قراره یک اتفاق خاص صورت بگیرد. احساس خوبی داری .فکر می کنی که تازه داری معنای خوشبختی را می فهمی. تازه کم کم فکر می کنی که کسی دوستت دارد . داری تازه می فهمی چرا زنده ای و چرا زندگی می کنی

اما فردا وقتی از خواب بیدار می شی می بینی که همه چیز برگشته سرجای اولش. می بینی دنیا از اونی هم که قبلا بود بدتر و غیر قابل تحمل تر شده

بعد فکر می کنی می بینی چرا اون بهشت دیروز امروز به جهنمی تبدیل شده . وقتی بیشتر فکر می کنی تازه می فهمی چقدر ساده بودی . چقدر آسون دل بستی

بعد که بیشتر فکر می کنی می بینی واقعا بعضی کلمات هیچوقت وجود نداشته اند و نخواهند داشت و فقط ادما دلشون را به سرابی بیش خوش کرده اند

الان تو نقطه ای وایسادم که آخر دنیاست. دقیقا مرز بین هستی و نیستی. یک طرف ژرفگاهی است نامعلوم و تاریک و طرف دیگر دنیایی پر از دروغ و فریب . به هر طرف بری باختی. نه را پس داری نه راه پیش

ولی فقط داری از یک چیز می سوزی اتش می گیری و اونم حسرت این است که چرا نفهمیدم که بازیچه بودم

بازیچه ای بی اراده بیش نبودم