پروزا
همیشه فکر می کردم چگونه روزی باشد که من هم...
نمی دانم چه شد که اینگونه بی صدا و بی هیاهو ماهم...
در دلم غمی داشتم که آنها هم...
نمی دانم پرواز را که یادم یاد. دیرهنگام...
پر پروازم را که مرهم زد. بازم هم...
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۲ ب.ظ توسط جمال
|