نمی دانم بخندم، گریه کنم، فریاد بکشم یا سکوت کنم، فقط می دانم چیزی مرا آزار می دهد. چیزی  فراتر از صدای تشنه قلب خسته من است.

شاید پری رویی، از رعشه عاشقانه کار گرفته است و برگی بر بی تابی های زندگی ام افزوده است. برگی که توان برداشتن آن از من خسته بر نمی آید وحتی توان این را نیز ندارم که او را در نیمه راه تنها بگذارم.

این حس چیست که بر خرابه قلبم لانه کرده، سوز، آه، شادی، غم، ... نمی دانم.

نمی دانم نمی دانم

کاش می دانستم که می سوزم، یا می سوزد، کاش می دانستم که خرابم یا خرابست

کاش دلهره را معنا می کردم یا معنا می کرد

ای کاش هرگز با تو مقابل نمی شدم

ای کاش هرگز با تو مقابل نمی شدم