1 2 3 4 ...
نمی دانم چرا دادرسی نیست. چرا کسی ثانیه ها را رنگ نمیکند. سکوت تلخ شیرین است و لحظه وصال تلخ و جانکاه
فراروی من دریایی است شیرین و سیاه. و انتهایش پرتگاهی بس ژرف و کوتاه. نگاهی در آنسوی آب چشم براه دیگران است و من همچنان در شوق دیدار.
دشتی دارم به وسعت جنگل که پر از درختان زیباست. چشمه ای از آن می جوشد به وسعت اقیانوس .
آسمان رنگ باخته. کبوتران درون زمین لانه کرده اند و موشها در روی درختان.
جنگلی دارم به وسعت خشکسالی و به زیبایی قحطی
نگاران خارند. همه نیشخند به لب دارند. چشمهاشان سنگی است و دلهاشان شیشه ای.
کودکان مکار و پیرمردان حریص. زنان وسیله نان و مردان وسیله زنان
.................................
در این جنگلزار زندگی
وحشتی گرفت عالم را
و لیکن رنگها بی رنگ شدند
و آسمان فریبکار
زمین خیانتکار
و ما همچنان به پیش می رویم
و ما همچنان...
و ما
و
.
+ نوشته شده در شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۹:۳۱ ب.ظ توسط جمال
|