نمی دانم چرا دادرسی نیست. چرا کسی ثانیه ها را رنگ نمیکند. سکوت تلخ شیرین است و لحظه وصال تلخ و جانکاه

فراروی من دریایی است شیرین و سیاه. و انتهایش پرتگاهی بس ژرف و کوتاه. نگاهی در آنسوی آب چشم براه دیگران است و من همچنان در شوق دیدار.

دشتی دارم به وسعت جنگل که پر از درختان زیباست. چشمه ای از آن می جوشد به وسعت اقیانوس .

آسمان رنگ باخته. کبوتران درون زمین لانه کرده اند و موشها در روی درختان.

جنگلی دارم به وسعت خشکسالی و به زیبایی قحطی

نگاران خارند. همه نیشخند به لب دارند. چشمهاشان سنگی است و دلهاشان شیشه ای.

کودکان مکار و پیرمردان حریص. زنان وسیله نان و مردان وسیله زنان

.................................

در این جنگلزار زندگی

وحشتی گرفت عالم را

و لیکن رنگها بی رنگ شدند

و آسمان فریبکار

زمین خیانتکار

و ما همچنان به پیش می رویم

 و ما همچنان...

و ما

و

.