باید رفت!
در را باز کردم و پا را به بیرون ماندم. شب و تاریکی محض. بی هیچ نور و روشنایی و بی هیچ نشانه!
به را ه رفتن در میان ظلمات ادامه دادم. به پیش می رفتم. اما حتی بدون هیچ نقطه امید. کم کم مانده و درمانده شده بود. ایستادم و به تاریکی نگاهی انداختم. با خود گفتم که به هر سو بروی همینگونه است. در همین افکار بودم که ندایی رسید. " ایستادن یعنی مرگ. یعنی پایان" به راه ادامه دادم اما همان ندا همیشه در مواقع ناامیدی به دادم می رسد و باز می گوید نایست ایستادن مساوی با مرگ است ادامه بده حتی اگر هیچوقت نرسی چرا که معنای زندگی هم همین است. هنوز هم در میان زیر تیغ پرتوی تاریکی قدم می گذارم اما هیچوقت نایستادم و نخواهم ایستاد چرا که هنوز زنده ام و هنوز ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۶:۵۱ ب.ظ توسط جمال
|