کاش سکوت را مرهمی بود

کاش  سکوت را دری بود سوی

آفتاب و روشنایی

..................

کاش می شد رفت تا دوردست ها 

تا که شاید یافت مرهمی بر این زخمها

تیره شده آسما دلم رفت

آمد باز فصل ناملایمی ها

فصل سرد تنهایی

نمی رود به خواب چشمانی که تو را دیده است

تویی که سراپا وجودت همه گلهای دنیاست

تویی که لب غزلنوشت دریای شیرین است

تویی که با موج نگاهت ساحل دلم را ویران کرده ای

تویی که مرا در انبوده زلفان پنهان کرده ای

تویی که سرآغاز هستی برای من

تویی که دوستت می دارم

 و نمی رود به خواب دو چشمان پر حسرتم

از روزی که تو را دیده است

مگر اینکه گمان برند که تو را در خواب ببینند