حنجره بی صدا

یک عمر است که همه اشتباهاتم، تقصیراتم و همه شکست هایم را به او نسبت می دادم، غریبه ای که نمی شناختمش.

حس می کردم سایه به سایه به دنبالم می آید و همه جا در تعقیب من است. از من چه می خواست، مگر این همه بدبختی که برایم اورده بس نیست. دیگر چیزی برایم نمانده که برباید. هروقت تنها می شوم فکر می کنم که می خواهد از پشت به من خنجر بزند، اما وقتی پشت سرم را نگاه می کردم کسی نبود. از دستش که فرار می کردم مرا تعقیب می کرد، هر چه تندتر می دویدم، او هم تندتر می دوید. از سایه هم به من نزدیکتر بود، اما وقتی می خواستم ببینمش دورترین می شد.

حیران، سرگردان و آواره شده بودم، تصمیم خودم را گرفتم به هر نحوی که می شد می باست او را به دام می انداختم و تقاص این همه ناکامی ها، شکست ها و بدبختی هایم را از او می گرفتم.

آری! او باید تقاص کارهایش را پس می داد. او باید تاوان این همه رنج که بر من تحمیل کرده  بود می داد.

پس به راه افتادم در کوچه ای که به جز من کسی دیگر نبود، اما اینبار همه چیز فرق میکرد، ایندفعه مثل نوبه های قبل او صیاد و من صید نبودم، بلکه برعکس این دفعه من چکارچی و او شکار.

پس با حالتی حسن چپ گونه به راه افتادم، اما همه حواسم به پشت سرم! او آمد. صدای پایش را حس می کردم، اول کمی ترسیدم، اما به خودم نهیب زدم، نترس!

نزدیک و نزدیکتر می شد، تا آنجا که دیگر حتی صدای نفس کشیدنش را هم می شنیدم، لحظه ی خوبی بود، همه حواسم را جمع کردم و او را غافلگیر کردم!

او را دقیقا می توانستم ببینم، کسی که مایه تمام سرگذشتم بود، کسی که نگذاشته بود به چیزهایی که می خواستم برسم، عامل همه ناکامی ها!

فکر می کردم وقتی او را بگیرم، تقاصم را خواهم گرفت، اما وقتی او روبرویم بود خشکم زد، دستم هایم نایی نداشت، پایم طاقت وزنم را نداشت، به لکنت زبان افتاده بودم!

یعنی حقیقت داشت! کسی را که می دیدم، کسی که زندگی ام را تباه کرده بود، باورش هم سخت بود.

آری! این خودم بودم، خود خودم. کسی که حتی از سایه به من  نزدیک تر بود و مایه همه بدبختی ها.

خشکم زد. اما خودم بودم!

نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط جمال| |

تو دلم غوغایی که نگو! از اینکه تو دلم یک رازی دارم که فقط خودم می دونم یک حس عجیبی دارم. نمیدونم خوشحالم یا ناراحت. فقط میدونم حس بدی نیست و یک جورایی کامل تر شدم.

خسته نیستم، فریادم تا آسمان دلم می رسد و چشم آبی اش را سقف خانم کردم.

وقتی سکوتم را می شکند دنیایم رنگ دیگری می گیرد.

...........................

رنگ چشمانت را دوست دارم، خندیدنت، قهر و آشتی ات را دوست دارم

 

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط جمال| |

دارم ثانیه هایم را می شمارم، ساعت هایم را و روزهایم را

اما باز بر می گردم سر نقطه اول

فریاد بر می آورم خدایا ...

اما برق نگاهش را

صورت بهارش را

چه کنم

خدایا ...

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط جمال| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ