تبليغاتX
حنجره بی صدا
حنجره بی صدا

هر چه فریاد کردم کسی برای شنیدن نبود، جز سکوت

آسمان سکوت کرده اما دلش پر

آب از خود شرم دارد

این چه قیامتی است

که کودکان آب ندارند

 

نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط جمال| |

دلتنگم

از چی نمی دونم

از کی نمی دونم

چرا نمی دونم

فقط می دونم دلتنگم

نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط جمال| |

ای طبلها فریاد کنید

که کویر تشنه است

و محتاج باریدن

و من کویرم

که نیازم تویی

وتمام ذرارت وجودم

تو را فریاد میکنند

ای شبنم صبحگاهی

و ای نسیم سحرگاهی

به نیازم لبیک گو

و نقطه ای باش

بر خشکی کویر و تنهایی من!

 

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط جمال| |

چشم ها گونه هایم را نوازش می کرد

گونه هایم شر شر باران را حس می کرد

قطره قطره از گونه هایم بر دلم می خورد

دلم هر قطره را همچو مروارید نوازش می کرد

دلم خون بود و بی اشک می گریسیت

اما

او مانده بود تا اشکهایم را نوازش کند

او مانده بود تا اشکهایم بر زیر پا نیافتد

و من همچنان دلتنگ بودم

و باران همچنان می بارید

 

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط جمال| |

سلام بر تنهایی

سلام بر تاریکی شب

سلام بر شب گریه داری

سلام بر سکوت

سلام بر نان و تخم مرغ

سلام بر قورمه کچالو

سلام بر نخود و لوبیا

سلام بر برنج دم کرده

سلام بر کوچه گشتی

سلام بر شار گشتی

سلام بر تنهایی

دلم برایت تنگ شده است

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط جمال| |

 امروز باز شیطان آمد

و آسمان دلگیر  شد

خورشید از شرم پنهان شد

و سیاهی آسمان را پوشاند

شیطان آمد و صدای انتحار برخواست

صدای مرگ تنین انداز شد

 مادر دست به دعا

دخترک لرزان

اما بابا دیگر نیامد

و دخترک همچنان آرام می گریست

 

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط جمال| |

من کودک دیروزم

خفته در خواب ناآرام

من کودک دیروزم

خفته در خاک

سوخته در آفتاب

من حجر دیار دیده ام

سوخته تنم

دست هایم کو

صورتم کو

حنجره ام از چه خاطر بسته است

من کودک دیروزم

تنم آبی

صورتم قرمز

آبله های پایم کفیده

من کودک دیروزم

خفته در خواب ناآرام

تنم شرحه شرحه از فراق

دیارم رفته بر باد فنا

و مردمانی که همچنان

پیش می روند

پیش می روند

به سوی قهقرا

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط جمال| |

با باد قصه ام را گفتم، طوفان شد

با نسیم که گفتم، غران شد

با رود که گفتم، خروشان شد

با دوست که گفتم، گریان شد

با بیگانه که گفتم، نالان شد

با هر که گفتم، پریشان شد

با یار که گفتم، خندان شد

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط جمال| |

وقتی صورتم را کنار گل شب بو بردم

فریادی زد و غش کرد

دو سه قطره آبی

کمی شکر

اما افاغه نکرد

طبیبی بر بالین او بردم

تا که گل شب بو به هوش امد

اما تا باز مرا دید باز غش کرد

اما من محتاج او بودم

نمی دانم شاید قسمتم اینگونه است

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط جمال| |

سلام بر خدا

سلام بر ماه مهمانی خدا

سلام بر سفره های به ظاهر خالی

سلام بر عشقی که خدا نصیب ما کرد

سلام بر رمضان

و اکنون

خداحافظ ماه خدا

هر چند دلمان برایت تنگ می شود

ولی شاید بهاری باشد تا دگر بار مهان تو باشم

شاید برگ ریزانی دیگر آید و من بر سر این سفره مهمان باشم

گذشت ولی افسوس چه زود و خاموش

نشد از این سفره برداریم قدر نیاز

ولی میزبان بزرگ است و مهربان

رمضان رفت

عید آمد

بر همگان تبریک

نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط جمال| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ