تبليغاتX
حنجره بی صدا
حنجره بی صدا

هر چه فریاد کردم کسی برای شنیدن نبود، جز سکوت

 خواستی بگویم

من ترسیدم

 تو رفتی

 انگار اصلا نبودی

 تنها ماندم

در راهی که پر از تاریکی است

و من شمع زندگی ام را از دست دادم

بخاطر اینکه در ان لحظه

ترسیدم بگویم

دوستت دارم


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط جمال| |

امروز هوا خوب است

دلم برای بیرون پر می کشد

پرندگان می خوانند

و دشت سبز شده

می روم بیرون

باغی را می بینم از دور

به سوی او می روم

اما آنجا بسته است

نه برای همه

بلکه برای من

به خود می گویم

مرا مگر چه شده

من مگر انسان نیم

چرا فرصت شادی نمی دهند

مگر من انسان نیم!

که در را بروی من بستی!

......................

شرمت باد

چگونه خود را انسان می نامی

و چگونه دم از اسلام می زنی

ایران شرمت باد

.......

از وقتی خبر راه ندادن مهاجران افغان را به پارک صفه شنیدم، بسیار غمگین و ناراحت شدم

متاسفم برای مردمی که در زیر چتر چنین  حکومتی زندگی می کنند، زیرا این آغاز راه است

منتظر باشید که مردم ایران را هم به همین بهانه ها آزادی شان را سلب می کند

این اول راه دیکتاتوری است و اول راه ظلمت!



نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط جمال| |

دلم در تمنای بوسه ای پر می زند

بوسه بر گونه نه، بر دل دردمند

بوسه بر لبان آتشین نه، بر دل آتشین

بوسه بر فرق و چاک نه، بر زخم شمشیر


نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط جمال| |

رنگ آمد

کویر رفت

زمستان رفت

و بهار آمد

بعد از انتظاری بسیار طولانی

هر چند بسیار دیر

او آمد

بهار آمد

.........

سال نو، طبیعت نو، زندگی نو بر همگان مبارک باد!


نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط جمال| |

حقی تلف شد

و چشمها باز شرم دارند

زبانها بسته شده

و نگاه ها در پی یکدیدگر

صداها در گلو خفه شده

و کسی را یارای فریاد نیست

و باز همه سکوت کرده اند

فریاد زدم اما همه خندیدند

گوشی برای شنیدن نیست


نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط جمال| |

برای او که خیلی بی وفاست

فقط می  گم دلم خیلی بی ادعاست

اگر یک نگاه کنه دلم پر می کشه

ولی چرا یک نگاه هم نمی کنه

جای خالیش تو قلبم خالیه

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط جمال| |

آفتاب آمد

هوا گرم شد

ولی من همچنان چشم در راه

شاید باز برف ببارد

تا خاطره امدنش را زنده کنم

ولی آفتاب خشم کرده

و جای پایش را در برف شسته

و من همچنان در انتظار برف

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط جمال| |

ایستاده بودم چشم براه

چشم هایم امتداد سرک را می خورد

در دلم ولوه آمدن موج می زد

و او همچنان با نیامدن مرا می کشت

....

...


 من هنوز هم چشم براه ایستاده بودم

و همچنان برف می بارید

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط جمال| |

آسمان خشمگین خشمگین

برفها در حال گریه

درخت ها پژمرده اند

ولی التهابی در راه است

زود می آید

و بهار همین نزدیکی هاست


نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط جمال| |

آسمان سکوت کرده اما دلش پر

آب از خود شرم دارد

این چه قیامتی است

که کودکان آب ندارند

 

نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط جمال| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب وبلاگ